موسم است،هنگام در رسیده است،وعده دیدار نزدیک است....
به میعاد برو....
به میقات!
ای باز خوانده خداوند
لحظه دیدار است....
موسم است...
میقات است...
(شریعتی)
لبیک اللهم لبیک...
لبیک...لاشریک لک لبیک...لبیک اللهم لبیک.........
همیشه این لبیک را شنیده ایم...اما وقتی به کعبه بیت الحرام قدم می گذارید...این لبیک را می بینید....آن هم به وضوح......
تلبیه می کنی،بیعت ازلی خود را که در عالم ذر با خدا بسته ای تجدید می کنی،تن خود را به امواج خروشان می سپاری....پاهایت به فرمان تو نیست،امواج می بردت،گم می شوی،مثل همه و همه مثل تو.....بی تشخص و نشان....
هر کسی فقط قطره ای است از این دریا،"من"وجود ندارد،"منیت "ها تبدیل به"ما"شده اند....مرز میان قطره و دریا زدوده شده و هر قطره ای خود را همان دریا می بیند....
تلبیه می کنی و هر و له،سرت بر روی تنت بند نیست،صدای خود را نمی شنوی،در کالبد خود نمی گنجی،
مستی!!سبک می شوی...سنگین می شوی...حال خود را در نمی یابی،از خود بیخود شده ای....
کیستی................؟؟؟
نمی دانی،حال خود را در نمی یابی،از خود بیخود شده ای،فردیت گم شده،زیر پای انسان های سیاه و سفید له شده،هیچی از تو باقی نمانده،هر آنچه هست دریاست،تو هم دریایی،دیگران هم،همه هستید،اما هیچکس نیست....
این جمعیت،جمع جبری افراد نیست،با هیچ منطق ریاضی توجیه نمی شود،همه تک به تک ارزشهایی مجهولند،اعدادی گنگ اند،وقتی منظومه وار می چرخند گویا می شوند،با منطق جبر و مثلثات منطبق نیست،"ما"می شوی،در صفحات تاریخ فرو می روی....
با "هاجر"هجرت می کنی...بین صفا و مروه،سعی می کنی،آه که چه زیباست...به خدا زیباست...
با "اسماعیل"می گریی،چشمه می سازی....
با"ابراهیم"قربانی می کنی و باز با"اسماعیل"قربانی می شوی....
با"محمد"به غار می روی و نماز می گذاری،بتها را می شکنی،شرک را از درون خود می زدایی و از مشرکین برائت می کنی....
پوست می اندازی،پیله خود را شکاف می دهی،نفس زنان خود را بیرون می کشی...به خود می نگری،
نمی شناسی!!آیا من همانم یا؟؟؟؟
زیباتر شده ای...بالهایت!!طیف رنگین کمان را شرمگین می کند...پروانه شده ای...زمستان سر آمده...
"بهاری"شده ای،به خود بنگر...."حاجی"شده ای....
"حاجی"دل...نه تنها دل ..نه...حاجی جسم هم شده ای.....
اما به نظرم ...."حاجی" بودنت را برای همیشه پاسبانی ده ...این شرط "حاجی"بودن است.......
این همان شرط"لبیک"بودن است...."حاجی"...






